مهدی جان ...

نشانی گیرنده : نمی دانم کجایی یا مهدی ؟! شاید در دلم باشی ویا شاید من از تو دورم . کوچه انتظار، پلاک یا مهدی!
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام من به یوسف گمگشته ی دل زهرا و گل خوشبوی گلستان انتظار
ای دریای بیکران ، آفتاب روشنی بخش زندگی من که از تلالو چشمانت که همانند خورشید صبحدم از درون پنجره های دلم عبور می کند و دل تاریک و سیاه مرا نورانی می کند . تو کلید درِ تنهایی من ! من تورا محتاجم . بیا ای انتظار شبهای بی پایان ، بیا ای الهه ی ناز من ، که من از نبودن تو هیچ و پوچم . بیا و مرا صدا کن ، دستهایم را بگیر و بلند کن مرا . مرا با خود به دشتِ پر گلِ اقاقیا ببر . بیا و قدمهای مبارکت را به روی چشمانم بگذار . صدایم کن و زمزمه ی دل نواز صدایت را در گوشهایم گذرا کن ، من فدای صدایت باشم . چشمان انتظار کشیده من هر جمعه به یادت اشک می ریزند و پاهایم سست می شوند تا به مهدیه نزدیک خانه مان روم و اشک هایم هر جمعه صفحات دعا ندبه را خیس می کند . من آنها را جلو پنجره اتاقم می گذارم تا بخار شود و به دیدار خدا رود . به امید روزی که شمشیرم با شما بالا رود و برسر دشمنانتان فرود آید .
یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک

نامه شهید راضیه کشاورز به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در 13 سالگی

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و مستشهدین بین یدیه


شهدای رهپویان وصال - شهید نجمه قاسم پور

 

نجمه به نقل از خواهر شهیده:

* نجمه مایه آرامشم بود.

*شنبه گفت: خواب دیدم ؛ خواب یه شهید به نام شکارچی ، اصرار داشت قبرشو پیدا کنم ، میخوام برم گلزار شهدا قبرشو پیدا کنم .

* 40 روز پیش خواب دیدم تو حرم امام رضا (ع) یه نفر به من و نجمه گفت "40 روز دیگه شما دوتا خواهر میمیرین" برا نجمه تعریف کردم ؛ گفت : خدا نکنه تو بمیری ؛ تو سه تا بچه داری، من بمیرم .10 روز پیش گفت : ابجی چند روز مونده به 40 روز ؟ گفتم : ابجی 40 روز تموم شد گفت : نه ؛ هنوز 10 روز دیگه مونده .

* از نامحرم فراری بود ، هیچ وقت هیچ کس بدون چادر ندیدش، یه روز دارالرحمه بودیم گفت : ابجی من میخوام وقتی تو قبر بذارنم هیچ نامحرمی بالای سرم نباشه .
همه ی اقوام میگفتن نجمه اخر شهید میشه ، این آرزوشه .

*چهار هفته پیش همه را جمع کرد ساعت 10 شب برد گلزار شهدا ؛ ما گفتیم: نجمه ما میترسیم اما اون رفته بود بین قبرا و می گفت : ترس نداره جای هممون یه روزی همینجاست.

* همیشه نماز شب می خوند

* هیچ وقت نه خودش غیبت میکرد و نه کسی جلوش غیبت میکرد ( همه میدونستن که خیلی از غیبت کردن بدش میاد

* خیلی خیلی درس می خوند حتی تو راه کانون و...

* خیلی مهربون بود تا جایی که خیلی وقت ها تو خونه مینشست گریه میکرد برای اونایی که مومن نیستن و براشون دعا میکرد

* مسئولِ بيدار باشِ اعضاي خانواده بود براي نمازصبح . ابتداي اذان يكي يكي همه را صدا مي زد . « نماز اول وقتش خوبه ، بلند شيد . » عادت كرده بوديم كه بين الطلوعين نجمه رو در سجده ببينيم

 

نجمه به نقل از دوستان و بچه های انتظامات

* شنبه دوهفته قبل از انفجار اخرین باری بود که دیدمش
جلسه داشتیم منتظر بچه ها بودیم
نجمه اخر حسیینه سر جای همیشگیش کنار دیوار نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار
سلام واحوال پرسی کردم
و او فقط در حد همین سلام و احوال پرسی اکتفا رد
خیلی اروم شده بود خیلی اروم تر از قبل
قبلا ها شور و حال بیشتری داشت اما این اواخر بیشتر خودش بود و اخر حسینیه ...


* مدتی بود سرم خیلی شلوغ شده بود هر وقت نجمه می اومد پیشم نمیتوسنتم خیلی باهاش باشم ...فکر کردم ناراحت شده باشه ، هفته های اتی بهش گفتم ، نجمه! یه وقت ناراحت نشی! ، گفت : فلانی ! من هیچ وقت از کسی ناراحت نمیشم یا چیزی ازش به دل نمیگیرم

* همیشه لبخند می زد به خاطر خوش برخوردیش و اخلاق خوشش زبانزد همه بود .

* بعد از مراسم دارالهدايه هركس آرزويي كرد و نوبت به نجمه رسيد . آرزوي هميشگي : شهادت در ركاب پسر زيبای فاطمه (س(

* شب آش ماست داریم الحمدلله زیاد هم هست.
نجمه اومد گفت : من آش ماست خیلی دوست دارم
خب روزی ِ شیطنت امشب هم رسید با بروبچ تدارکات دوره اش کردیم و 2 تا کاسه پرآش ماست به زور به خوردش دادیم.


* در ديدار خانواده شان دكتر خيلي منقلب بود . وقتي با بغض حرفش رو زد ، سيل اشك صورت همه رو پوشوند . « ضربه شديد به سرش ، صورتش رو پر از خون كرده بود . وقتي حس كرد من بالاي سرش هستم با عجله چادرش رو روي بدنش كشيد و اين اولين و آخرين حركتش بعد از انفجار بود . »

* کاروان مشهد 87 کانون
اتوبوس تو راه خراب شد. توی سربالایی گیر کرده بودیم و داشتیم عقب عقب بر می گشتیم . همه بچه ها ترسیده بودن ! با مسئول اتوبوس رفتیم بین بچه ها که آرومشون کنیم . هر کسی یه چیزی می گفت . یکی ناراحت بود ، یکی می خندید ، یکی دیگه دعا می کرد . نجمه قاسم پور کنار من بود ، یه دفعه گفت : بچه ها یعنی میشه شهید بشیم ؟ بچه ها خندیدن و گفتند : بابا شهادت کجا بود ؟ دلت خوشه ها ! چهره اش آروم و جدی شد ، گفت : اما اگه خدا بخواهد ، میشه و رفت سر جاش نشست . تو مراسم تشییع یادم به جمله قشنگش افتاد


*وارد مسجد فضیلت شدم با دیدن عکس شهیده نجمه قاسم پور سر جام خشکم زد !
سفر مشهد مشکل تنفسی داشتم ، تو حسینیه زیر اکسیژن خوابیده بودم . یه انتظاماتی مرا قبم بود ، بالای سرم نشسته بود ، قرآن می خوند و گریه می کرد . برام حرف میزد ، نمی فهمیدم چی میگه ، حالم بد بود . فقط یه جملش یادمه ، صبور باش ، ما انتخاب شده ایم !

* شنبه 17 فروردین ، درب دوم حسینیه دیدمش . تبسم قشنگی داشت و دوتا شاخه گل رز سرخ دستش بود . حالمو پرسید و گفت : این دوتا شاخه گل رو به نیت بچه های کانون خریدم ، این یکی مال تو . بعدش گفت : حلالم کن ، دیگه نمی بینمت ! ناراحت شدم و گفتم : یعنی چی ؟! مگه دیگه کانون نمیای ؟ گفت : چرا ، اما به دلم افتاده دیگه بچه های کانون رو نمی بینم . دیگه ندیدمش ...


*بعد از مراسم مهدیه ، دو تا از بچه های اتوبوس ما دیر اومدن ، رفته بودن خرید ! نجمه قاسم پور مسئول انتظامات بود ، ازشون پرسید : چرا دیر اومدید ؟ و نسبت به کارشون معترض شد . اون دوتا برخورد بدی کردن و تند حرف زدن ، نجمه سرش رو انداخت زیرو ساکت شد .بعد از چند دقیقه رفتم و بهشون گفتم : بچه ها برخوردتون خوب نبود ! نباید بازائر امام رضا این جوری حرف می زدین . برا امنیت و راحتی خودتون شرایط و قانون گذاشتن ، برین عذر خواهی کنین ! هنوز حرفام تموم نشده بود که نجمه اومد طرفمون ، با خوش رویی گفت : بچه ها منو حلال کنید ، یه وقت دلگیر نباشید ! من باید وظیفم رو انجام بدم .

* چند هفته بعد از انفجار ، زینب ، خواهر نجمه اومده بود به یکی از بچه های انتظامات میگفت : میشه من بیام انتظامات؟انتظاامتیه میگه: اخه شما کوچولویی نمیشه که
زینب گفت:اخه من خواهر نجمه م میخوام به جای نجمه بیام انتظامات!!!!

همین زینب کوچولو خواهر نجمه می گفت : هروقت تو خونه چیزیم گم میشد ، صدای نجمه میزدم تا بیاد برام پیدا کنه ! حالا هم وقتی یه چیزیمو پیدا نمی کنم یهویی بی اختیار میگم : نجمــــــــــه ! بیــــا! که یهویی یادم میاد ..........

* روزیکه رفته بودیم گلزار که می خواستن شهدا رو غسل بدن ، داداش نجمه اومده بود دم در غسالخونه ی خواهرا نشسته بود و گریه میکرد و داد میزد نجمـــــه بیا برام آب بیار ! نجمــــــه کجایی ! بیا تشنمه !
بعدش خواهر کوچیکش که پیش ما وایساده بود می گفت آخه هر وقت داداشم تشنش میشد نجمه بهش آب میداد ! همیشه نجمه براش آب میاورد

شهیده نجمه قاسم پور 8/1/87سفر مشهد در دفتر بچه ها
دوست عزیزم! خوشبختی را نه بر تخت پادشاهی بلکه در نمازهای عاشقانه و عارفانه باید جستجو کرد.

منبع: شهدای رهپویان وصال

شهدای رهپویان وصال - شهید محمد جواد یاقوت

ـ تك پسر خانواده بود و چشم و چراغ فاميل و محله و آشناها . مراسم يكي از شهداي جنگ بود كه
براي به دنيا اومدنش نذر كردم .
ـ بايد بودي و مي ديديش وقتي كه شبانه روزش را گذاشته بود براي تدارك سفر مشهد بچه هاي
مسجد محل . چند روز بعد از عيد كه از زيارت برگشتن ، قصد شلمچه كرد و مهمون حريم شهداء
شد .
ـ نصيحتش كردم كه مامان ! شما ديگه مرد شديد ، فكر كاري باش كه برات برم خواستگاري .
همون طور كه سرش پايين بود ، گفت : انشاءالله همه چيز درست مي شه .
ـ با لباس مشكي و شال عزا و پيشوني بندي كه لباس پادشاهيش بود ، توي ايستگاه صلواتي
ديدمش . كار هر سال محرمش بود . مساجد توكلي ، محمدي ، زينبيه و ... شاهد تلاشهاي با
اخلاصش بودن . قطعاً دل آنها هم تنگ است براي سرباز بي ادعاي اسلام و امام حسين(ع) .

منبع: شهدای رهپویان وصال

شهدای رهپویان وصال - شهید علی نصیری


شهید نصیری به روایت همسر شهید

  • به دنیا وابسته نبود ، برای اینکه خدا رو میدید ، با اینکه رابطه عاطفی شدیدی با ما داشت ، امّا عشق خدا تو دلش خیلی زیادتر بود . . .
  • تمام وجودش آرامش بود . . .
  • برا خواهرش فقط برادر نبود ، هر روز بهش زنگ میزد ، با اینکه توی یه روستای گرمسیر و بدمسیر زندگی میکردن ، هر سال عید ، اوّلین جا ، باید اونجا میرفتیم . . .
  • از غیبت و دروغ متنفّر بود
  • هیج وقت از غذا یا کارای خونه ایراد نمیگرفت ، تا اونجا که میتونست کمکم میداد . . .
  • رو نظم و قول خیلی حساس بود، همیشه سروقت ، همیشه سر قول . . .
  • بعضی وقتها که میخواستیم یه چیزی بخریم ، ازم اجازه میگرفت که جنس ارزونتر رو برداریم ، قبول میکردم ، میفهمیدم باز کار یکی لنگه ، علی میخواد کارشو راه بندازه . . .
  • همیشه با وضو بود ، هر شب نماز شب میخوند ...
  • اینقدر تو زندگیمون خوب بود ، که همیشه میگفتم : " کاش یه روز همه میفهمیدن علی چقدر خوبه "
  • خودش رو به آب و آتیش میزد ، تا کار مردم رو زمین نمونه . . . از بس دست به خیر بود ، برادرم خوابش رو دیده بود ، گفته بود : " ببین ، من دستهام قطع نشده ، من دست دارم ، به خاطر کارای خیری که کردم..."
  • با اينكه مسئوليت فني در محيط كارش داشت ، اما همه عشقش كارهاي فرهنگي بود ، مكبر مسجد محل بود ، بعد از انفجار تمام بيمارستانها رو دنبالش گشتيم ، ولی...
  • خيلي بي تاب و نگران بودم . يكشنبه شب از شدت گريه خوابم برد . علي رو ديدم كه وارد خونه شد با نور سبز عجيبي كه سراسر محيط رو عوض كرده بود . خيلي شاد و چهره اش آرام بخش بود
    فردا صبح جنازه تكه تكه اش رو شناسايي كرديم
  • مي گفت : همكارم با تعجب پرسيد آقاي نصيري چند بار كربلا رفتي ؟ با حسرت گفتم : نرفتم . گفته بود : كربلا كه بودم شما رو با شال سبزي در حرم ديدم كه مسئول كاروان بوديد .

شهید علی نصیری به روایت دختر شهید

  • بعد از رفتن بابام فهمیدم ضامن یک زوج جوان شده بود برا وام . تو روزنامه آگهی داده بودن و بابام ضامنشون شده بود ، ندیده و نشناخته بدون اینکه یک ریال ازشون بگیره ...
  • یه بار داشتم از جایی بر میگشتم ، دیر شده بود ، ترسیدم ، یه لحظه احساس کردم بابام کنارمه و داره باهام راه میاد ، صدای قدم هاشو میشنیدم . آخه هنوز صدای قدمهاشو یادمه ، مردم یه جوری نگاهم میکردن ، انگار که کسی همراهمه ، حتی وقتی میخواستم تاکسی بگیرم ، راننده ازم پرسید : دو نفرتون ؟ با تعجّب کنارمو نگاه کردم. من نمیدیدمش ولی انگار مردم میدیدن ، گفتم نه آقا من تنهام
  • بابام همیشه میگفتن:"همه موفقیت هامو مدیون خانمم هستم " از بس مادرم صبور و قانع و کم توقّعه. همیشه همراه بابام بود و هیچ وقت از چیزی گله ای نکرد. به حدّی که اقوام بهمون میگفتن : شما چهار چرخ یک ماشین بودین و با هم زندگی رو جلو بردین...
  • هميشه آرزوي زيارت كربلا داشت . محرم خواب ديدم كه عده اي خاص رو صدا مي زنن و اينها از جلوي كانون عازم كربلا هستن . پدرم رو صدا زدن . گريه ام گرفت . قرار بود با هم بريم زيارت .
    گفت : اين بار كه برگشتم چهار تايي با هم مي ريم كربلا


مسافر کربلا...

همسر شهید علی نصیری(مسن ترین شهید فاجعه بمب گذاری) می گفت:
صبح روز شنبه آقای نصیری بهم گفت که یه خواب خوب دیدیم.
گفتم چی؟
گفت: خواب دیدم که کانون یه اتوبوس راه انداخته برای زیارت کربلا و منو بین این همه آدم معرفی کردن برای سرپرستی اتوبوس
اصلا حالا که اینطوره میخوام امشب برم کانون
.......
....
..
.
و آمد و چه به موقع رسید برای سرپرستی کاروان شهداء به سمت کربلا


منبع: شهدای رهپویان وصال

شهدای رهپویان وصال - شهید محمد علی شاهچراغی

مي دونست روي انتخاب دوستاش حساس هستم ، با هر كسي دوست نمي شد . از بچگي توي كوچه نمي رفت . ولي وقت اذان دوان دوان به سمت مسجد مي دويد ، تا از زير آفتاب موندنش نگران نشم .

ـ از كودكي با خودم نماز مي خوند و روزه مي گرفت . از نه سالگي به بعد ، روزه هاش رو كامل گرفت . هميشه توي درس و تمام مسابقات نفر اول بود ، روي نمرات درسيش حساس بود . مي گفت : « انقلاب و امام زمان (عج) سرباز زرنگ مي خواد . »
ـ تازه از راه رسيده بود .
• مامان ! محمدعلي ناهار بكشم ؟! نه مامان جون .
• بازم بي سحري روزه گرفتي ؟‌ خب بيدارم مي كردي برات غذا بيارم .
• شما حالتون خوب نبود ، اذيت مي شديد .
ـ‌ مامان امشب جشنه ، مي خوام شكلات بخرم . چند ساعت بعد اومد يه مقدار پول بهم داد . گفتم : چي شد ، مگر نمي خواي شكلات بخري ؟ گفت : نه ،‌ اين پول رو بدين به مستحقي كه مي شناسيد . اينجوري اونها هم شاد مي شن .
ـ چند روز آخر چهره اش خيلي قشنگ شده بود . يه دعاي آيت الكرسي بهش دادم ،‌ گفتم بذار توي جيبت . لبخند معني داري زد و گفت : « مامان ! مي ترسي چشم بخورم ؟! » حالا معني لبخندش رو مي فهمم .


 کلیپ صحبت با شهیدشاهچراغی با حجم300 کیلوبایت

منبع: شهدای رهپویان وصال

شهدای رهپویان وصال - شهید علی نوروزی



حرف ، حرف شماست . » اين 4 – 5 ساله مردي شده بود واسه خودش . عادت كرده بوديم به حرف شنويش .
ـ كاش زمان جنگ و جبهه بوديم . مامان ! جنگ شد و آقا دستور جهاد دادن من مي رما ! » عادت كرده بودم از علي اين حرفها رو بشنوم . هيچ زيارتي به اندازه شلمچه براش دلنشين نبود . با حسرت فيلمهاي شهداء رو نگاه مي كرد و آه مي كشيد . آرزوش شهادت بود و بس !
ـ مامان ! علي ، مواظب خودت باش . با عجله از خيابون رد مي شي براي اذان خطرناكه . » مكبر مسجد امام حسن مجتبي(ع) بود و مظلوميتش رو از ايشون گرفته بود . بعد از شهادتش جلسات هفتگي مسجد چند برابر شده بود . جوونهايي كه شايد كسي باور نمي كرد توي هيئت ببيننشون . اما بركت خون علي خيلي ها رو از خواب غفلت بيدار كرد .


منبع: سایت شهدای رهپویان وصال